تبلیغات
زیرخاکسترذهن " /> " />

شرح ابیات مشکل حافظ /10/

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هــات الصبـــوح هبــــــوا یا ایــها الســکارا




معنی بیت : دیشب بلبل در مجلس گل و شراب خوب و زیبا خواند که : ای گروه مستان بیدار شوید که وقت شراب صبحگاهی میگذرد ( بیدار شوید برای خوردن صبوحی ای باده نوشان سزمست )

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهــی لنـــا و احلی من قبلة العــــــذارا

تلخ وش  : تلخ گونه ،شراب. ام الخبائث :مادر زشتی ها و بدی ها . اشهی :لذیذتر احلی : شیرینتر . قبلة : بوسه . عذارا :جمع عذرا ، دوشیزگان.
معنی بیت :آن شراب تلخ گونه ای را که صوفی آنرا مادر همه فسادها و کارهای زشت می خواند برای ما از بوسه دوشیزگان هم گواراتر و شیرین تر خواهد بود
 ((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))



تاریخ ارسال : دوشنبه 19 اسفند 1392 11:33 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/8/

غزل گفتی و درّ سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که از نظــــــم تو افشـــــاند فلک عقد ثریّـــــا را






درّ سفتن  : سوراخ کردن موروارید (  جواهرسازی ).
خوش بخوان : گویا حافظ صدای خوبی داشته و خوش میخوانده است  .
عقد ثریّا :
گردن بند ثریّا و ثریّا همان ستاره پروین است که به گردن بند تشبیه شده است . 
معنی بیت :ای حافظ غزل گفتی و در حقیقت درّ سفتی و جواهر سازی کردی ، بیا غزل خود را با آن صدای خوش و زیبایت بخوان تا آسمان گردن بند پروین (خوشه پروین) را به عنوان جایزه به شعرتو نثار کند

((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))


تاریخ ارسال : دوشنبه 30 دی 1392 04:17 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/7/

بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی
جواب تلــــخ می زیبد لب لعل شکــــر خارا






معنی بیت : به من بد . ناسزاگفتی  ،یا مرا بد خواندی ، اما من از گفته تو شادم و نمی رنجم . خدا تو را حفظ کند خوب گفتی . از لب لعل (سرخ ) شیرین ، جواب تلخ زیبنده است .
در جاهای دیگر من این بیت را بصورت زیر هم مشاهده کرده ام که معنی هردو نزدیک به هم است .
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین، دعا گویم
جواب تلــخ می زیبد لب لعل شکر خارا 

((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))


تاریخ ارسال : دوشنبه 23 دی 1392 01:01 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/6/

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهــر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکـــان خوان یغما را




لولی: سیه چشم نوازنده و رقاص . شوخ : جسور و گستاخ . شیرینکار : خوش آیند (فردی با حرکات موزون و دلفریب ) . شهر آشوب : کسی که با حرکات دلفریب خود شهری را به هم می ریزد و غوغا می کند . خوان یغما : (( بنا به تحقیقات دکتر همایونفر ، یغما در اصل یِقما به سر اول و سکون ثانی ( جمع کردن )= ترکی به معنی جمع مکن بوده است.سران قبایل مغولی هرسال یکبار عامی تشکیل می دادند به نام (لوی ) که یاسای چنگیزی را برسی می کردند ، افراد خاطی محاکمه می شدند و به جزای اعمال خود می رسیدند . در این جلسه مشورتی عالی ، تدوین برنامه سال آینده و تعین رؤسای لشکری به عمل می آمد . و در پایان بار عام ، تمام وسایل پذیرایی به رسم شگون و یادگاری به وسیله افراد غارت می رفت . این رسم بعدها به عنوان (حق دندان ) در ایران متداول شد ، میزبانان در پایان مهمانی هدایایی به فراخور حال مهمانان به آنان می دادند . در فارسی به علت قرابت به یغما تبدیل شده است )) (گنج مراد،ص229)

معنی بیت : فریاد و فغان از دست این سیه چشمان بازیگر نوازنده گستاخ شیرینکار و شهر آشوب ، که چنان صبر از دل ما ربودند که ترکان خوان وسفره و بساط پذیرایی یغما را می ربودند .


((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))

تاریخ ارسال : دوشنبه 16 دی 1392 11:36 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/5/


چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کـــاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما


کرشمه = ناز ، سهی= راست و اکثرا صفات سرو است . سهی قدان= دلبرانی که اندام مناسب دارند . سرو صنوبر خرام = سروس که جلوه صنوبر دارند. خرامیدن = راه رفتن با عشوه و ناز
معنی بیت =ناز و شیوه معشوقکان سرو قد تا زمانی است که محبوبه صنوبر خرام ما به جلوه نیامده است و به محض اینکه محبوبه ما عرض اندام کرد کرشمه و ناز آنان بی اثر می شود
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپـــــرده اند به مستـــــی زمـــام ما

معنی بیت = مستی به چشم زیباروئی که دل ما را برده برازنده است .بدان جهت اختیار ما را به مستی سپرده اند ،یعنی چون چشم ما مستانه است ما نیز مستی را اختیار کردیم .
      دریای اخضــر فلک و کشتــی هلال 
      هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

حاجی قوام = حاجی حسن تمغاچی(مٌهر دار )پسر ناصرالدین مظفّر در دوران حکمرانی سلسله اینجو در فارس محصل مالیات بود و سپس به ندیمی ابواسحاق اینجو رسید و وزیر اعضم سلطان حسن ایلخان و پسرش سلطان شیخ اویس بود. حافظ در تاریخ وفات او گوید: سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن /صاحب صاحبقران حاجی قوام الدین حسن .
اخضر= سبز ، اکثر شاعران قدیم آسمان را سبز تصور می کردند و آیا منظورشان از سبز گفتن همان رنگ آبی امروز است هنوز در بین محققان جای بحث دارد
معنی بیت =دریای سبز آسمان و کشتی ماه نو غرق در نعمت حاجی قوام هستند (مبالغه) یعنی نعمت بیکران حاجی قوام زمین و زمان و آسمان را غرق خود ساخته است .
       ساغـــر می برکفم نه تا زبــر  
     برکشم این دلق ارزق فام را

زبر=ازبر زتن= از اندام برکشم= بیرون آورم دلق ارزق فام = خرقه کبود رنگ، تعریض شیخ حسن ارزق پوش و پیروانش که جامعه کبود می پوشیدند  دلق ارزق = کنایه از سالوس و ریا هست 

معنی بیت = ای ساقی ساغر می را بدستم بده تا مست شوم و این خرقه کبود را که علامتی از ریا و سالوس است از تن در آورم .




((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))



از این که این پست هفته قبل بروز نشده و این هفته یکروز زودتر (یکشنبه ) بروز شده عذر خواهی می کنم ( بدلیل شروع امتحانات پایان ترم مدرسه و دانشگاه )

تاریخ ارسال : یکشنبه 8 دی 1392 02:06 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/4/

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را           به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

ترک شیرازی : مراد شاه شجاع است که از طرف مادر با قراختائیان نسبت داشته و تمام خانواده های آل مظفر مثل شاه شجاع ، یحیی ،محمود ، زین العابدین و بخصوص منصور بر صورت خود خال سیاه داشته اند و تیمور هم به محض دیدن خال بر روی سر بریده شده کشتن منصور را باور می کند
معنی بیت : اگر آن ترک شیرازی ازما دلجوئی کند ، سمرقند و بخارا را به خال سیاه او می بخشم


در پایان جواب چند تن از شاعران ، به این شعر حافظ را میذارم که خواندن آن خالی از لطف نیست

حافظ :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب در جواب حافظ :


هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

شهریار در جواب هر دو :


هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را


امیر نظام گروسی در جواب حافظ :


اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سرو پا را


جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

دکتر انوشه در جواب امیر نظام گروسی :


اگر آن مهرخ تهران بدست ارد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

 

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

 

رند تبریزی هم در پاسخ حافظ ، صائب و شهریار :


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را

 

 مگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری

 که او دل را بدست آرد، ببخشم من بخارا را

 

 نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

 نه من آن شهریارانم ببخشم روح و اجزا را

 

 که این دل در وجود ما خدا دارد که می ارزد

 هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را

 

 ولی گر ترک شیرازی دهد دل را بدست ما

 در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را

 

محمد فضلعی در جواب حافظ :

 

اگر این مهرخ شهلا بدست آرد دل مارا

زیادت باشد اورا گر ببخشم مال دنیا را

 

به راه دین میبخشند سر و دست و دل و پا را

نه برگور و نه بر آدم گری بخشند اینها را

 

محمد فضلعلی در جواب انوشه و شهریار:

 

مگر ملحد شدی شاعر كه روح و معنیش بخشی

نباشد ارزش یك فرد زیبا ، روح و معنا را

 

امام عصری و حاضر چنین بیهوده میگویی

كه روح معنیش بخشی ، یكی مه روی شهلا را

 

وگر لایق بود اینها به خاك پای او بخشم

كه نالایق بود دست و سر و هم روح ومعنا را

 

مگر یك مهرخ خاكی به معنا چیز میبخشد

وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را

 

به یك مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند

ندانی این معما را به یاوه چرت میگویی

 

سید حسن حاج سید جوادی در جواب انوشه :

 

اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا

به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را

 

تمام روح و معنا را به دست یار می بینم

چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

 

الا ای حاتم طائی ز جیب غیب می بخشی ؟

نباشد ارزش یك بچه میمون روح و معنا را

 

یك شاعر یا شاعره گمنام در جواب به حافظ و رند تبریزی و صائب :

 

عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

 

گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

 

سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

 

بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

 

از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

 

بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

 

شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

 

برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

 

سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

 

بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را

 

دكتر آصف در جواب حافظ و گروسی و انوشه :

 

اگر آن مهرخ خوافی بدست آرد دل مارا

نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را

 

اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را

و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را

 

دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا

وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را

 

ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را

بدو بخشد تن و معنا ، بهشت و عرش اعلا را

 

حسین فصیحی لنگرودی :

 

"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"

نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را

 

ببخشید آنچه میخواهید ، از سر تا به پا ، اما

نبخشید از سر وادادگی ملک شهیدان را

 

ناتولی درخشان :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
چه جای بخششی دیگر سر و روح و بخارا را


کسی را چیز میبخشند که در وی حاجتی باشد
نه بهر ترک شیرازی که خود بخشیده جانها را

 

عماد کرمی :

 

اگر آن سرو اهوازی به دست آرد دل مارا
به ابروی کجش بخشم چهارشیر ، و ملی را


سخا و جود آن باشد که از شهرش بدو بخشی
نه چون حافظ که میبخشد به شیرازی بخارا را

 

خانم یاری :

 

اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را
چنــــــان بوسم به دل او را ، كه بوسد او دل ما را


نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را
نه چون صائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را


نه چون استاد می بخشم به او، مـــن روح و اجزا را
نه چون یاری بسایم من ، ز آن عــــــزت كف پا را

سمـــرقند و بخــــارا را ازآن شاه می دانـنــــد
كجا آری تو ای حافظ برایش این هــدایـــــا را


سرو دست و تن و پا را خدای دل نمی خواهـــد
نخواهد ترك من صائب ، تو را با سودُ اینـهـــــا را


و تـو ای شهریــــار ما ،همی شوری ســـر صائـب
ندانستی كه از رب الكریم است روح و اجــــزا را


تو ای یــــاری اگر محو جمال یــــار می بودی
بساییدی ز جــانت از برایش آن دل خــــــــارا

 

امیر یوسف محبی از زبان حافظ :


منــم حـــافظ که اشعارم پریشان کــرده فــردا را
بـه یــادم بــرده ایـن عـــالم تمـــام فکــر دنیا را

اگـر بـر تـرک شیـــرازی سراییــدم چنیـن اشعـار
نمیـدانـــی کـه یــاد او هنـــوزم بـــرده دلهـــا را

چنیــن یــار گــران قدری ندیــدم در پــس عــالم
که صائب در جواب من دهد دست و تن و پا را

اگــر پاســخ ندادم مــن به صائب در چنین روزی
نمی خواهم غمش بینم که گیرد دامـن مـا را

اگــر گـــویـــم دهــم بــر او سمـرقــند و بخــارا را
هــم اکنـــون بـاز میگویــم دهم من کل دنیا را

اگــرعشقی چنین خواهی بگو راز خودت با رب
کـه بـر عشــاق میبخشد تمــام روح و معـنا را

نصیحت می کنم بر تو که داری ایـن چنین دلبـر
به هـر قیمت به دست آور اگـر خواهی ثریـا را

کنم یادی ز این یوسف که داده وقت خود بر من
ندایش را به رب گوییــم کـه میخواهد زلیخا را

 

مهرانگیز رساپور (م. پگاه) :


چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آن‌ها را


از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را


وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون
ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را


بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا
به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را


رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین
که بریک طره‌ی مویش، ببخشی هردو دنیا را


فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را


شنیدم خواجه‌ی شیراز، میان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !»


بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم ،
مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را؟!

 

محمد عبادزاده شاعر طنز سرا :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

 

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

 

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...!

 

یک شاعر یا شاعره طنز سرای دیگر :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بگویش باز پس آرد دل بی چاره ی ما را

 

مگر طاقت و یا ظرفیتش چون است یارم را

که هر کس میرسد ره ره بدستش می دهد دل را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا

 

سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم

زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را

 

گر عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را

چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا

 

یک شاعر یا شاعره گمنام :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

 

مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

 

کسی که دل بدست آرد ، که محتاج بدنها نیست

که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

به پیش ترک شیرازی مگر کی ارزشی دارد
اگر بخشم ز دار خود تمام روح و اجزا را

خوشا آن کس که می بخشد ز دار و از ندار خویش
بسان شیخ شیرازی که بخشیده است آنها را

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام ملک دنیا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد

 یکی جان و یکی روح و دیگر هیج می بخشد


یکی از بخشش عریان است و ان دیگر به عصیان است
و هرکس از برای دل دوصد بس بیش می بخشد


اگر ان ترک شیرازی، دلی را دست اوردی
تو عنوان دان که او هم نیز، یکی ناچیز می بخشد

 

 یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را


کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

اگر یار بلند بالا        بخواهد خاطر مارا

 

بر این لطفش ببخشایم        تمام جمله اعضا را


هر آن کس چیزمی بخشد        ز مال خویش می بخشد


هر آن کس چیزمی بخشد        ز ملک خویش می بخشد


نه چون حافظ که می بخشد        سمرقند و بخارا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست

نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را

 

"ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را"

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

 

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام  دیگر :

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

 

روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است

من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را

 

اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی

از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را

 

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

 

هر آن کس چیز می بخشد          به لطف خویش می بخشد
یکی جان و یکی روحش          یکی دیگر بخارا را


یکی شاید ندارد چیزی           وهیچ اش نمی بخشد
یکی چون من نه می بخشد          نه می خواهد که بخشیدن

اگر آن ترک شیرازی          به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش این من          نه خواهم خواست بخشیدن

 

((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))

تاریخ ارسال : دوشنبه 25 آذر 1392 07:22 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/3/

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال      خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا؟!

معنی بیت:روزگار وصال - که یادش به خیر باد -رفت و گذشت . آن حرکات موزون و شیوه های مطبوع و آن سرزنشها و عتابهای دوستانه کجا رفت

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است       کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا؟!

مبین : منگر ،توجه مکن . سیب زنخدان : ذقن و چانه که اگر فرورفتگی در آن باشد ، به چاه زنخدان تعبیر می شود و سبب زیبایی چهره می شود و به سیب تشبیه می شود

معنی بیت :(ای شاه شجاع) به سیب زنخدان فریفته مشو (به ظاهر آراسته دشمنان توجه  مکن ) که چاه و تله ای در راه توست . ای دل (شاه شجاع) با این شتاب کجا می روی ، مواظب خودت باش !


((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))



تاریخ ارسال : دوشنبه 18 آذر 1392 04:56 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/2/

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ       متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

حضور :حضور دل به دلالت یقین تا حکم غیبی چون حکم عینی گردد .
غیبت : غیبت دل از دون حق تا حدی که از خود غایب شود .( حضور و غایب از مصطلحات صوفیه است )و حضور و غیبت متضادند و مقابل هم .
معنی مصراع عربی : هرگاه به کسی که دوستش می داری رسیدی، دنیا را واگذار و ترک کن .

معنی کلی بیت : ای حافظ اگر می خواهی دلت با جانان باشد و اگر طالب حضور در پیش یار هستی هرگز از او غایب مشو (در دل و فکرت یاد غیر او را راه مده ) و هر گاه به کسی که د.ستش می داری رسیدی ، دنیا راواگذار و ترک کن



((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))

تاریخ ارسال : دوشنبه 11 آذر 1392 04:29 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

شرح ابیات مشکل از دیوان حافظ/1/

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها     که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

بعضی از مفسران گفته اند که مصراع اول تضمینی است از بیت شعر یزید بن معاویه :

انا المسموم ما عندی بتریاق و لاراقی     ادر کاسا و ناولها الا یا ایها الساقی

ولی ظاهرا این بیت در دیوان یزید بن معاویه وجود ندارد .

اهلی شیرازی در اعتراض به خواجه حافظ در مورد تضمین فوق چنین سروده :

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب           گفتم ای فضل و دانش بی همال
از چه بستی بر خود این شعــر یزید          با وجـــود این همه فضــل و کمال؟
گفت واقـــــف نیستی زیـن مسئله          مـــال کافر هست و بر مؤمن حلال

و یک قطعه دیگر :
عجب در حیرتم از خواجه حافظ  به نوعی کش خرد زان عاجز آید ،چه حکمت دید در شعر یزید   او که در دیوان نخست از وی سراید اگر چه مال کافر بر مسلمان حلال است و در او قیلی نشاید ولی از شیر عیبی بس عظیم است که لقمه از دهان سگ رباید!؟
ساقی: در لغت کسی را گویند که سیراب کند و آب دهد و کلمه ((سقّا)) نیز از اینجاست . ولی در اصطلاح باده نوشی ساقی کسی است که جام شراب را در مجلس باده گساری می گرداند

معنی بیت : هان ای ساقی جام را به گردش در آور و به من هم ببخش ، زیرا که عشق جانان در اول آسان به نظر می آمد ولی در آخر مشکلاتی پیدا شد .


((((((((((( این پست هر دوشنبه آپ خواهد شد )))))))))))


تاریخ ارسال : پنجشنبه 7 آذر 1392 12:16 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی