تبلیغات
زیرخاکسترذهن " /> " />

اشعار برگزیده /30/همواره عشق، بی خبر از راه می رسد/حسین منزوی


همواره عشق، بی خبر از راه می رسد

                                   چونان مسافری که به ناگاه  می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش

                                   چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

اینت زهی شکوه که نزدت کلام من

                                    با موکب نسیم سحرگاه می رسد

با دیگران نمی نهدت دل به دامانت

                                    چندان که دست خواهش کوتاه می رسد

میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم

                                     تا آهوی تو، کی به کمین گاه می رسد!

هنگام وصل ماست، به باغ بزرگ شب

                                     وقتی که سیب نقره یی ماه، می رسد

شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل

                                      طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد

 

حسین منزوی


برای آشنایی بیشتر با شاعر فقید حسین منزوی روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : جمعه 3 مهر 1394 12:09 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده / 29/ آب نطلبیده / شاعر :فاضل نظری

شعر بسیار زیبا از شاعر ارجمند آقای فاضل نظری
تقدیم به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران





از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را با «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

تاریخ ارسال : جمعه 9 مرداد 1394 01:41 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده / 29/ ظریفیه / شاعر :حسن شاه رجب


 این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است!

حسن شاه رجب در قطعه شعر طنزی با عنوان «ظریفیه» که در روزنامه قانون منتشر کرده، به توصیف وزیر امور خارجه پرداخته است.

لازم به بیان نیست، که پیداست شریف است
دارای کت و پیرهن و ساعت و کیف است!
کی گفته که این آدم پرزور ضعیف است؟
او که همه را یک تنه در رینگ حریف است
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

کارآمد و باتجربه و پخته ترین است
گم گرده میدان سیاسات همین است
با شخصیت و باادب و خوب و وزین است
اینها همه اش هیچ! نظیف است و عفیف است
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

شادابی و سرزندگی اش نیک عیان است
«چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟»
انگار پسرخاله کفاشچیان است!
چون مثل وی انگار زمینگیر لطیفه ست
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

در خاطرش ایام هدر شب شده دارد
معشوق گرفتار تبِ تب شده دارد
حمّام قوانین مصوب شده دارد
صابون به تنش خورده و جوینده لیف است
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

شاید بشود جان به لب او برسانیم
شاید بشود خاک رسش را بکشانیم
شاید بشود تحت فشارش بچلانیم
اما مگر او درخور اقدام سخیف است؟
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

سرباز وطن را که خدا خیر دهادش
باشد که شود تیزتر از تیز مدادش!
نابود شود هر که بکوشد به عنادش
این دیگر از آن بی وطنی های کثیف است
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

هشیاری او مایه‌ خوشحالی خلق است
او باعث این حال خوش و عالی خلق است
کارش سبب منفعت مالی خلق است
می لطفد و می گویدش انجام وظیفه ست
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

کاری که بنا شد به توافق برسانیم
باید به همه همّت خود را بنشانیم!
ما متحد و همدل و همفکر و زبانیم
از همدلی ماست که اوضاع ردیف است
این مرد ضخیم است، نگویید ظریف است

تاریخ ارسال : یکشنبه 23 فروردین 1394 12:10 ق.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /28/شعر مادر / شاعر ایرج میرزا

 

تقدیم به مادران


پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

شعراز:ایرج میرزا


تاریخ ارسال : سه شنبه 18 فروردین 1394 10:55 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /28/درد دلهای علی (ع) با زهرا (س)/ شاعر:محمد جواد شیرازی



شبیه کوه آرامی که آتش در دلش بند است

بدان بانوی من مردت به حکم صبر پابند است

 

خودت که خوب می دانی چرا امروز آرامم

من آن شیرم که در خیبر، در قلعه ز جا کنده است

 

سلامم را اگر در شهر پاسخ نیست، عیبی نیست

تو لبخندی بزن زهرا، دوای مرد لبخند است

 

شنیدم در قنوت آخرت "عجل وفاتی" را

نگو جان علی دیگر، برایم ناخوشایند است

 

بیا و مهربانی کن، دوباره خطبه خوانی کن

که حامیِ علی بودن فقط بر تو برازنده است

 

جواب این سؤالم را، بده تو لااقل زهرا

چرا این لاله های سرخ در بستر پراکنده است؟

 

چرا آشفته گیسویت؟ چرا زخم است بازویت؟

چرا خونی است پهلویت؟ علی از روت شرمنده است

 

زمان غسل فهمیدم، چه بر روز تو آوردند

به روی بازویت ردی شبیه یک کمربند است

 

ادا شد حق این مطلب، که تشییع تو شد در شب

که شاهد بر غریبیت فقط ذاتِ خداوند است 

 

کنارِ علقمه سقا زمین افتاد در حالی

که ذکر فاطمه لبیک خونین نقشِ سربند است

 

امان از دشمن یاغی، بیا برگرد ای ساقی

به دست شمر ذی الجوشن، گمانم یک گلوبند است



 شاعر:محمد جواد شیرازی


تاریخ ارسال : جمعه 15 اسفند 1393 08:26 ق.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /26/مناظره با جناب خر



روزی به رهـــی مرا گــذر بود
خوابیده به ره جناب خـــر بود

از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود

گفتم که جناب در چه حالی
فرمود که وضع باشــد عالی

گفتم که بیا خــــری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن

گفتا که برو مــــرا رهــــا کن
زخم تن خـــــویش را دوا کن

خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عــــمل وحــــوش باشد

نه ظلـــم به دیگــری نمـــودیم
نه اهـــــــل ریا و مـــــکر بودیم

راضی چو به رزق خویش بودیم
از ســــفرۀ کـــس نان نــربودیم

دیدی تو خری کشـــــد خری را؟
یا آن که بـــــرد ز تن ســــری را؟

دیدی تو خری که کم فـــــروشد ؟
یا بهر فــــریب خلـــــق کــــوشد ؟

دیدی تو خری که رشوه خوار است؟
یا بر خــــــــر دیگری ســـــوار است؟

دیدی تو خری شکســــته پیمان؟
یا آن که ز دیگـــــری بـــــــرد نان؟

دیدی تو خـــــری حـــــریف جوید؟
یا مــــرده و زنـــــــده باد گـــــوید؟

دیدی تو خــــــری که در زمـــــانه؟
خـــــرهای دیگـــــر پی اش روانه

یا آن که خــــری ز روی تــــــزویر
خـــرهای دیگر کشـــد به زنجیر؟

هرگز تو شنــیده ای که یک خر؟
با زور و فریب گشــــته ســــرور

خـــر دور ز قیـــل و قـــــال باشد
نارو زدنـــــش مــــحال باشـــــد

خر معدن معــــرفت کمال است
غیر از خریت ز خـــر محال است

تزویر و ریا و مـــــکر و حیـــــــــله
منســـــوخ شــــدست در طویله

دیدم سخنش همه متین است
فرمــــــایش او همه یقین است

گفتم که ز آدمــــی ســــری تو
هرچنــــد به دید ما خــــــری تو

بنشســـــتم و آرزو نمــــــــودم
بر خالـــــق خویــــش رو نمودم

ای کاش که قـــــانون خـــــریت
جــــاری بشود به هــــــر ولایت

تاریخ ارسال : دوشنبه 6 بهمن 1393 11:35 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /25/برهنه خوشحال

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟
گفت: فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت: از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی؟
گفت: چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

گفت: اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک؟
گفت: اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت: خیلی شاد هستی، باده لابد خورده ای
گفت: هم از باده خور بیزارم، هم از باده ام

گفت: از جام وصال نازنینی سرخوشی؟
گفت: از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت: پس شاید قماری کرده ای، پولی برده ای
گفت: من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت: پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای؟
گفت: دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

گفت: آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب؟
گفت: سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت: لابد ثروتی داری و دلشادی به پول؟
گفت: من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت: آیا راستی آهی نداری در بساط؟
گفت: خود پیداست این از وصله ی لباده ام

گفت: گویا کارمند ساده ای یا کارگر؟
گفت: بی کارم ولی از بهر کار آماده ام

- فكر كنم تا حالا حدث زده باشید واسه چی خوشحاله ، نه؟     

                                             درست حدث زدید –بیت آخر :

.


گفت: بی کاری و بی پولی؟ پس این شادی ز چیست؟
گفت: یک زن داشتم، اینک طلاقش داده ام!



تاریخ ارسال : دوشنبه 6 بهمن 1393 11:19 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /24/ین سیاسی ست(طنز)

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست
بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نه بار بچه زایید
نه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه، خوبان شهر با هم
تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد
لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش
تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند
یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست
بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است
گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست
کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد
شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد
دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است
خیام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست
آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

علیرضا قزوه

تاریخ ارسال : دوشنبه 6 بهمن 1393 11:10 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /23/ کل کل شاعر زن و شاعر مرد :

 

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

 

شاعر مرد در جواب میگه :

به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین...

تاریخ ارسال : دوشنبه 6 بهمن 1393 11:04 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی

اشعار برگزیده /22/حال روز مردها پس از فوت همسر!

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!


تاریخ ارسال : دوشنبه 6 بهمن 1393 10:55 ب.ظ | نویسنده : سید خلیل جبارفلاحی
کل صفحات :3
1
2
3